ادبیات
Wednesday, February 22, 2012
ادبیات
همه چهار زن دارند!! فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان کوتاه

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با ج [ … ]

 
قلعه حیوانات - فصل هفتم فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان بلند

زمستان سخت بود.هوای طوفانی، به دنبال برف و بوران داشت و بعد یخبندان شدیدی که تا فوریه ادامه پی [ … ]

ادامه مطلب... [قلعه حیوانات - فصل هفتم]
 
عجب صبری خدا دارد! فرستادن به ایمیل
ادبیات - شعر

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
[ … ]

 
دو خط موازی... فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان کوتاه

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد…….

آن وقت دو خط موازي چشمشان [ … ]

 
قلعه حیوانات - فصل ششم فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان بلند

 تمام آن سال حیوانات مثل برده کار کردند اما راضی بودند و از هیچ کوشش و فداکاری مضایقه نمی [ … ]

ادامه مطلب... [قلعه حیوانات - فصل ششم]
 
چرخش نگاه با امید و صبر فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان کوتاه

شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوا [ … ]

 
قلعه حیوانات - فصل پنجم فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان بلند

هر چه زمستان پیش می رفت مزاحمت مالی زیادتر می [ … ]

ادامه مطلب... [قلعه حیوانات - فصل پنجم]
 
آیا خدا وجود دارد؟! فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان کوتاه

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی [ … ]

 
قلعه حیوانات - فصل چهارم فرستادن به ایمیل
ادبیات - داستان بلند

تا اواخر تابستان شرح حوادث در نیمی از دهکده من [ … ]

ادامه مطلب... [قلعه حیوانات - فصل چهارم]
 
<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 2