روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با ج [ … ]
زمستان سخت بود.هوای طوفانی، به دنبال برف و بوران داشت و بعد یخبندان شدیدی که تا فوریه ادامه پی [ … ]
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان [ … ]
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد……. آن وقت دو خط موازي چشمشان [ … ]
تمام آن سال حیوانات مثل برده کار کردند اما راضی بودند و از هیچ کوشش و فداکاری مضایقه نمی [ … ]
شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوا [ … ]
هر چه زمستان پیش می رفت مزاحمت مالی زیادتر می [ … ]
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی [ … ]
تا اواخر تابستان شرح حوادث در نیمی از دهکده من [ … ]