|
ادبیات -
داستان کوتاه
|
|
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین
آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد
مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود
خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه
بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای
ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من
آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و
همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت: پس چرا کسانی مثل آن مرد
بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت: آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما
مراجعه نمیکنند. مشتری گفت: دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه
نمیکنند. برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
|